پیرمرد هر روز عصا زنان از جلوی شیشه می گذشت . او همیشه پالتوی بلند دودی می پوشید و با عصایی که روی آن طرح گل ها ی پیچک حکاکی شده بود یک جنتلمن به تمام معنا بود .
«من هم بهش عادت کردم . تا او را نمی دیدم مث سگ پاچه هر کی رو که به طرفم می اومد می گرفتم . آخه کسی نبود بگه چه مرگته ؟! » اگر هم می پرسید جوابی برای شنیدن نبود.
پیرمرد هر روز سر ساعت معین مثل امی تریپ تیلین عمل می کرد و مرا به دیاری می کشاند که اصلا دوست نداشتم آن را خیالی فرض کنم .
دیگر بگو مگوهایی که باعث شد من را یک فرد پرخاشگر نشان دهد نبود !. تحقیر اسمی نداشت . کسی حتی اسم غم و غصه را نشنیده بود .
ساعت نزدیک آمدن است و قلبی در قفسه ی سینه ام وجود ندارد . گوشهایم کر شده اند . تنها عضو هوشیارم چشمها هستند که به پشت شیشه خیره مانده است . آمد . جلوی شیشه مکثی کرد تا لمبرهای پیراهن سفیدش که روی شلوار راه راهش افتاده بود را مرتب کند بی اختیار به آن سمت شیشه پریدم نگاهی به من کرد . با ترس دلریز مثل کودکی که به دنبال چادر مادرش در خیابان می دود . دویدم .