خاطره ای که بی اسم است
۱
او با مردي بود با قد نسبتا بلند وكت وشلوار آبي آسماني ، كه سبزه رويي اش كنار آفتاب مرداد ماه چند برابر مي شد وارد كوچه شدند همه گریه میکردند حتي بچه ها هم جرات نمي كردن شاد باشند . آخر هم نفهمیدیم چرا .من طبق معمول بالاي درخت توت كه همه پير توت ميشناختنش نشسته بودم . ديدن از بالا طوريه كه تقريبا همه رو ميتوني يه جور ببيني . اما اون فرق مي كنه ، يه هو ؛ حالش بد شد . تمام سر ها بر گشت به طرفش . من مات و مبهوت مث يه تيكه چوب وسط اون همه شاخه خشكم زد ه بود . جمعيت به طرفش مي رفتند . رو ي دست بلندش كردند و بردند توي خانه اي كه دروازه چوبي داشت ، و با طرح شير و سرباز تزيين شده بود . در يك بار با زو بسته شد و مرد را بلعيد . ولوله اي بود كه نگو! . افتاده بود بين مردم كه مرده است .
عيد قربان بود و تو ي ميداني ِ كوچه مي خواستند گاو را سر ببرند . نانوايي محل توي گرگ و ميش صبح شلوغ بود . ديده بودم اش . بغل پدرش خوابيده بود . بعد هم كه نان گرفته بودند ايستادند توي ميدانچه روبروي خانه اي كه درب ِ چوبيِ بزرگ داشت . جمعيت هر كس براي خودش جايي دست و پا مي كرد . خورشيد كه همه جارا روشن كرد بين جمعيت مردي ديده نمي شد كه بچه بغل كرده باشد . گمشان كردم .
بر عكس همه كه از هيبت گاو وحشت كرده بودند ، من ، از ترسي كه از قصاب داشتم تند رفتم بالاي پير توت. موهاي جو گندمي ، سيبيلهاي بلند و روغن كشيده و بدتر از همه پيش بند پر از خون و خنجري كه دست كمي از شمشير نداشت . مثل اشخياي توي تعزيه امده بود گاو را قرباني كند . خم شد و خنجررا گذاشت بيخ گلوش . صلوات فرستادند ، با دستِ چپش ، فك ِ گاو را كشيده بود بالا مايل به زمين و آسمان ، بسمل كردو كاردرا كشيد به گلوش ؛ هنوز نصف بريده و نصف نبريده ، گاو يك تكان مهيب خوردو يكه پا شد .
رو به جمعيت راه افتاد . از ترس هر كس به طرفي مي رفت، توي اون هيرو وير يه بچه هم بود مي گفتند زير دست و پا تلف شده . يك دختر بچه ي لاغر .