چشمهای نایاب مادر
((تسليم به رنگ ناياب چشمهاي تو ..))
پريخواني ها
مادر .
خيلي قشنگه . اين اسمو مي گم و كسي كه به اين اسم صداش ميكنم .دلم براي رنگ ناياب چشماش تنگ شده . (رنگ ناياب چشمهاش) اين رو از تو شعر اقاي هاشمي نژاد گرفتم. خيلي سخته خوندن شعراش . ولي همين اسم وبلاگ و سطري كه اون بالا هست رو خيلي دوست دارم . اگه خودم مي خوندم هيچ وقت نمي ديدمشون اگه برام نمي خوند يا اگه اصلا نداشتمش شايد هيچ وقت اين حس غمگيني ِكهنه كه تو دل آدما هست تو دل من هم هست اينجوري قشنگ نمي شد . تازه مي فهمم چرا شاعرا شاعر ميشن . حتما برا ي همين حالت ها ست كه شعر براشون بوجود مياره . دلم مي خواد يه كاري بكنم. نمي دونم چه كاري . گفتم دلم براي مامانم تنگ شده . آدما همش دلشون برا مامانشون تنگ ميشه . چند روزي هست كه نديدمش . روزگار و اين چرخ گردون هنوز هيچي نشده چنان سرگرمم كرده كه يادم رفته انگار همين چند وقت پيش بود كه سرمو مينداختم تو بغلش تا به موهام دست بكشه و لوسم كنه . زندگي همينه خيلي بي وفاست الان چند روزيه كه دچار تحول تازه اي شدم . يه جور شروع دوباره . بعد يه مرگ عميق كه دچارش بوديم . حالا كه اين سطراي بالارو مي خونم به خودم مي گم اينارو من نوشتم ؟ اميدوارم كه بتونم زندگيمو همانطور كه دلم مي خواد بسازم چون فهميدم كه نبايد دست رو دست گذاشت و بگم چرا اون اين كار و كرد ؟ چرا اون اين كارو نكرد؟ اصلا چرا من انجامش ندم ؟. داشتم از چي مينوشتم ازكجا سر درآورد م. باز هم زندگي منو با خودش برد . چه ميدونم . به قول آقا سعيد كه زندگي چيز تازه اي نداره و هميشه ما در حال تكرار همون چيزايي هستيم كه با گذشته فرقي نداشتن. فقط شكل و حالت جديد بيان كردنشون هست كه آدمو به قول حسين متشخص مي كنه. متشخص ميكنه ! چقدر اين كلمه زمخته . اما مي فهممش . بايد به بيان خودم برسم . اينطور كه فكر مي كنم خيلي خوشحالم . فكر مي كنم بايد گوش بدم ياد بگيرم . مثلا همين كلمات يا همين قدر نوشتن كه حس خوبي ميده به آدم يا خوندن همون شعرا كه به عقل جن هم نمي رسيد مستانه بخونتشون همه بخاطر حسينه و دوستاي خوبش مي دونم كه حتي بي توجه بودنم تو جلسه اين كلمه هارو بهم داد كه بتونم بنويسم . يه چيزي بين خودمون بمونه هميشه برام اين جوري بودن عجيب و غريب بود حالتها و رفتارا و اينكه بشينن چند ساعت درباره يه شعر حرف بزنن شعري كه ادم نمي فهمه سرش كجاست تهش كجاست اوايل خندم مي گرفت بعد كه عادتم شد مجبور بودم همرا حسين برم . خسته كننده بود . اما حالا يه جور ديگه ست . حالا از اينكه دوستايي به اين خوبي داريم خوشحالم . البته هنوزم نمي فهمم چي مينويسم اما ميدونم خيلي سخته هر چي كه مينويسن . البته از شعراي گلاره جون و آقاي دكتر يه چيزايي مي فهمم . ميرم كه آماده شم برم مادرمو ببينم. دارم اين تيكه از شعر ِ هاشمي نژاد كه حسين برام خونده رو تكرار ميكنم و برا خودم تغيرش ميدم :
دلم براي رنگ ناياب ِ چشمها ي مادرم تنگ شده .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
از همسر خوبم که برام ویرایش کرد این متنو تشکر می کنم . (حالا یه چند تا نقطه و غلط املایی که این قد منت نداشت) .