تبليغاتX
شبپره ها و باران

شبپره ها و باران

شاید جایی لبانی دوخته به قامت باران گوش به تنهایی من دارد

پیرمرد هر روز عصا زنان از جلوی شیشه می گذشت . او همیشه پالتوی بلند دودی می پوشید و با عصایی که روی آن طرح گل ها ی پیچک  حکاکی شده بود یک جنتلمن به تمام معنا بود .

«من هم بهش عادت کردم .  تا او را نمی دیدم مث سگ پاچه هر کی رو که به طرفم می اومد می گرفتم .   آخه کسی نبود بگه چه مرگته ؟! »         اگر هم می پرسید جوابی برای شنیدن نبود.

پیرمرد هر روز سر ساعت معین مثل امی تریپ تیلین عمل می کرد و مرا به دیاری می کشاند که اصلا دوست نداشتم آن را خیالی فرض کنم .

دیگر بگو مگوهایی که باعث شد من را  یک فرد پرخاشگر نشان دهد نبود  !.  تحقیر اسمی نداشت  . کسی حتی اسم غم و غصه را نشنیده بود .

ساعت نزدیک آمدن است و قلبی در قفسه ی سینه ام وجود ندارد . گوشهایم کر شده اند . تنها عضو هوشیارم چشمها هستند که به پشت شیشه خیره مانده است .  آمد  .   جلوی شیشه مکثی کرد تا لمبرهای پیراهن سفیدش  که روی شلوار راه راهش افتاده بود را مرتب کند  بی اختیار به آن سمت شیشه پریدم  نگاهی به من کرد .  با ترس دلریز مثل کودکی که به دنبال چادر مادرش در خیابان می دود  . دویدم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 18:0  توسط مستانه   | 

خاطره ای که بی اسم است

۱

 

  او با مردي بود   با قد نسبتا بلند وكت وشلوار آبي آسماني ،  كه سبزه رويي اش كنار آفتاب مرداد ماه  چند برابر مي شد  وارد كوچه شدند   همه گریه میکردند  حتي بچه ها هم جرات نمي كردن شاد باشند . آخر هم نفهمیدیم چرا .من طبق معمول بالاي درخت توت كه همه پير توت ميشناختنش  نشسته بودم . ديدن از بالا طوريه كه  تقريبا همه رو ميتوني يه جور ببيني . اما اون فرق مي كنه ،   يه هو ؛  حالش    بد شد   .   تمام سر ها بر گشت  به طرفش . من مات و مبهوت مث يه تيكه چوب وسط اون همه شاخه  خشكم زد ه بود .  جمعيت به طرفش مي رفتند  . رو ي دست بلندش  كردند  و بردند توي خانه اي  كه دروازه چوبي داشت ، و با طرح شير و سرباز   تزيين شده بود  .   در يك بار با زو بسته شد و  مرد را بلعيد  . ولوله اي بود كه  نگو!  .  افتاده بود  بين مردم كه مرده است .

عيد قربان بود و  تو ي ميداني ِ كوچه  مي خواستند گاو را سر ببرند .  نانوايي محل توي گرگ و ميش صبح شلوغ بود  . ديده بودم  اش .  بغل  پدرش خوابيده بود . بعد هم كه نان گرفته بودند ايستادند توي ميدانچه روبروي خانه اي كه درب ِ  چوبيِ  بزرگ  داشت . جمعيت هر كس براي خودش    جايي   دست و پا مي كرد . خورشيد كه همه جارا روشن كرد بين جمعيت مردي ديده نمي شد كه بچه بغل كرده باشد .  گمشان كردم .

  بر عكس همه كه از هيبت گاو وحشت كرده بودند ،  من  ،  از ترسي كه از   قصاب داشتم تند  رفتم بالاي پير توت. موهاي جو گندمي ، سيبيلهاي بلند و روغن كشيده و بدتر از همه پيش بند پر از خون و خنجري كه دست كمي از شمشير نداشت . مثل اشخياي توي تعزيه امده بود گاو را قرباني كند .  خم شد  و  خنجررا  گذاشت بيخ گلوش . صلوات فرستادند  ، با دستِ چپش  ، فك ِ گاو را  كشيده بود بالا   مايل به زمين و آسمان ، بسمل  كردو   كاردرا    كشيد به گلوش    ؛    هنوز  نصف بريده و نصف نبريده  ،  گاو   يك  تكان مهيب خوردو   يكه  پا شد .

 رو به جمعيت راه افتاد . از ترس   هر كس به طرفي مي رفت،  توي  اون هيرو وير  يه بچه هم  بود مي گفتند  زير دست و پا تلف شده .  يك دختر بچه ي لاغر .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 0:58  توسط مستانه   | 

فلسفه عاشقی

فلسفۀ عاشقي

عشق واژۀ پاك و مقدسيه كه امروزه مثل تمام عقايد گذشته به مسخره گرفته شده .دانشمندان انواع مختلف عشق هاي جديد را كشف كردن :  عشق خيابوني ، عشق تلفني ، عشق اينترنتي، عشق  sms ،عشق پاركي ،  عشق پارتي ،و و و و و وووووووووووووو

خيلي ها هم به اينا ميگن عشق پاك . 

عشق هم عشقاي قديم . به قول سعدي عزيز:

هر كسي را نتوان گفت كه صاحب نظر است

                                                عشق بازي دگر و نَفس پرستي دگر است .

 

 

اين هم توصيۀ عنصر المعالي:

اي پسر تا كسي لطيف طبع نبود عاشق نشود . اما تو جهد كن تا عاشق نشوي ؛ اگر گراني و اگر لطيف از عاشقي بپرهيز كه عاشقي با بلاست خاصّه به هنگامِ مفلسي كه هر مفلسي كه عاشقي ورزد معاينه[1] در خون ِ خويش سعي كرده باشد خاصّه كه پير باشد كه پير را جز به سيم[2] غرض حاصل نشود.

ازآن آدمي يا در وصال باشند يا در فراق. بدان كه يك ساله راحت وصال به يك ساعته رنجِ فراق نه ارزد كه سر تا سر عاشقي رنج است و دردِ دل و محنت ، كه هر چند دردي خوش است اما اگر در فراق باشي در عذاب باشي، و اگر در وصال باشي و معشوقه از دل ِ تو خبر دارد خود از ناز ِ خيره و خويِ بدِ او خوشي وصال نداني . پس اگر وصالي بُوَد كه بعد از آن فراقي خواهد بود آن وصال خود از فراق بتر است . پس خويشتن را نگاه دار و از عاشقي پرهيز كن كه بي خودان[3] از عاشقي پرهيز نتوانند كردن . (گزيده قابوس نامه/باب چهاردهم)

راستي پيشاپيش فرا رسيدن روز عشق را تبريك ميگم

عاشق باشيد و با عشق زندگي كنيد.

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

[1] :آشكارا                                                      [2] به پول                                                        [3] مردم بي اراده

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 22:14  توسط مستانه   | 

کمیسیون پزشکی شماره 1 ( شعری از حسین خلیلی )

 

اینم یه کار عالی (از نظرمن) کارهای هنر مندانه به اینا میگن خیلی زحمت کشیدم تا بتونم اینا رو از تو نوشته هاش در بیارم خودش که میگه باید روش کار بشه واینا رو به عنوان یه شعر قبول نداره و اینا بازیه حرفه . یعنی شعرا همونایی ان که تو وبلاگ خودشه . برای من اینا قشنگه چون می فهممشون و چند سالیه که دارم با شخصیتهاش زندگی می کنم مثل فحشهای بعضی موقعش به تلویزیون.جواب کمسیون که اومد فکر می کنم شعر جالبتر میشه .واینکه پرونده هاشو هم تو بایگانی گم کردن و پول  اسکن دوباره و نوار مغز و گوش و قلب وآزمایش خون  موجود نبوده و اگر هم بوده برایش هزینه ی بی خوده.

 

كمسيون پزشكي  شماره 1

 

مثل لمیدن روی نیمکت پارک

مثل نسخه ای در داروخانه ی شبا نه روزی

ترکشهایش را ریخته توی عکس رادیولوژی 

رفته کمی  تن اش به  درصد برسد

خسته تر از پوتینهایی که  عمری به بالا نگاه کرده اند

توی خط مقدم  بمان      نق نزن !

وق نزن  موقع سخنراني

باشد

مي شوم با پرچم

هرجا  باشد تظاهراتي  شعار مي دهم اساسي

مثل سگ  پاره مي كنم

هر  كس به جمهوري چپ بزند  حرف سيا سي

حالا از فرح  باد هم رفته باشد  

دست خدا بر سر ماست !

اين

بار آخريست كه مي گويم :

 

به امام غريب قسم 

اگر این در صد.... نرسد

تف می کنم   به عکست  

جمع میکنم هرچه سرفه و سرنگ و بوی ملحفه ی چرکی تو ی بيمارستان بقيه الله  آتش مي زنم  

مثل عدا لت  پاره اي  كه به دهك هاي پايين ميدهي    

مثل جواني مادرم   

مچاله    ميكنم   

چپ ميكنم   توي سياسي  

با جرثتقيل هم    راست نمي شوم    

موجی  با سر می روم توی دیوار      تلافی ِهمه ي چک هایی که  خوابيده توي  گوشم      

طوری سرت در مياورم    که عمامه از قاب پريده باشد

دلت خنك مي شود   مرتد شده باشم  ؟ 

نماز جمعه حمله كند   با تانك و مسلسل 

خانه     خراب تر شود ؟

موجي تر ؟

شيرش را حرامم كند مادر  ؟

فكر كند كجا  لقمه ي حرام ريخته توي سفره ام   يادش نيايد          

کی باید دق كند ؟

پس

تا دیر نشده  اعتراف ميكنم   :  

همه چيز را ميكنم !

 

بنده         فرزند ِ جانباز ِ موجي شيميايي ام

تعيين اين درصد از مرزها گذشته    مادر قحبه !

آنطرف خط مقدم  خانه ي ما بود     (   مادر قحبه نبودي بيشتر مي جنگيدي ) 

من بچه ي سردار     فلاني ام        مسافركشي هم مي كند

توي پرانتز بگذار عوضي !

رسمي هم نبود    عوضي نمي شد   عوض بگيرد  

 

آقاي قاضي!

با اينكه دانشجوي سياسي ام   حق آب و گِل دارم     در اين مورد ِخاص   با افتخار  بگويم

تنها     از اهانت كنندگان كمسيون پزشكي ام !

 

به كسي فحش نداده ام

توي تظاهراتي هم      شركت ؟ 

نه !    نكرده ام  

 

كاش ميكردم

كاش ميدادم

 

اما    راي داده ام     به آنكه نبايد مي داده ام     كونت بسوزد !  

 

بگذريم  !  

هر دفعه گفتم     جاي تو بودم      دعوا مي كرد م

نكردم

مثل ِ امپول ِ ايپركس ِ مفت ِ حلال احمر

 فقط گفتم :     مي ميري !

دادند    

فصل الخطاب  بود لامصب  

 

مثل ِ خالي  ِ بنزين  تزريق كن تو رگ  ِ خانه

مثل كارت ِ ماشين ِ يگانه سوز ِ ته كشيد ه توي باك  

دلم مي خواهد    كارت ملي ات را آتش بزنم

وقتي هر شب

از گردن چند بچه پلاك مي كند

از شلمچه       تا كركوك

جنازه ها     زير رمل       زير  برف    

 با دست خودش ....     

ميفهمي ؟

 

 اينجا ي قصه هميشه تركش ِ خوابيده دارد توي كا سه  ي  زانو تير مي كشد

 

 دنده بكش

گاز بده

دنده بكش

گاز بده

 

كاليبر پنچاه را       در     صد بكن

توي راه ِ   تهران شمال

ماهواره ی امید  را  رسد بكن

سر   بباز و    سر    دا  ري  نكن

 بیا  بمير و هيچ        كاري نكن

بکن نکن بکن نکن  بکن نکن بکن نکن  بکن نکن بکن نکن  ...

طوری از قافيه بيرون بكشم مثل  قلا ف تمام فلزي 

ديده اي که ؟

 

خلاصه !

دزدي راقبول دارد         

دزد را نه !

شما بگوييد

مي شود ؟

 

برايش  دزد ها

هميشه آن ور ِ  آبي اند   

دشمنان  ؟

دزد  دريايي اند  !!!

(كيهان نوشته  موثق است )

 

ناوها را ببين !

اينجا چه مي كنند؟

مي فهمم !

بايد طرحي براي انتحار پيدا كرد

   

آنقدر از  شهاب سه مي ترسند كه نگو     

توضيح مي دهد :     

((قايقهاي ياماها و ميتسوبيشي چند متوره و سكاني اند ))

 

( خيالت تخت 

به چشم  !   ما  مرد جنگيم  همه

این چشم را   لا اقل   آبي  خاكي   نكن !

تو  فقط بگو کجا

همه جاي زمين      مي پريم روي مين )

 

سرتان را درد نياورم !

مثل هميشگي ِ خليج فارس

آنقدر گريه كرد مادرم 

بلا خره  رفت      تنش را بدهد

در صد      بزنند

مثل نمودار ها

ترافيك

آلودگي هوا

 

مثل ِ مخاطبين ِسيما

نتيجه ي راي ها

 

مثل ِ  شركت ِ حداكثري

آمار بيكاري

 

آمار ِ فلاكت

ضريب ِ حمايت 

 

مثل خواندن  روزنامه ي  كيهان

 

شب

 

اعدام

بايد گردد

 

چال

بايد گردد

لال

بايد گردد

 

مثل ِ لميدن روي نيمكت پارك

مثل ِكشيدن  ِسيگاري

 

مثل ِ اخبار بيست و سي

 

توي كمسيون ِ پزشكي

 

خودتان ببينيد

آقاي دكتر !

 

اين همه تركش

در طوفان  ِ دفتر چه هاي قسط

چطور كلا ج نگيرد 

گاز ندهد

اين همه موج

 

آخرش براي  چي ؟

براي كي ؟

 

آه !

دزدهاي دريايي .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 1:40  توسط مستانه   | 

چشمهای نایاب مادر

 

 

((تسليم به رنگ ناياب چشمهاي تو ..))

پريخواني ها

مادر .

خيلي قشنگه . اين اسمو مي گم و كسي كه به اين اسم صداش ميكنم .دلم براي رنگ ناياب چشماش تنگ شده . (رنگ ناياب چشمهاش)    اين رو از تو شعر اقاي هاشمي نژاد گرفتم.  خيلي سخته خوندن شعراش .  ولي همين اسم وبلاگ و سطري كه اون بالا هست رو خيلي دوست دارم . اگه خودم مي خوندم هيچ وقت نمي ديدمشون اگه برام نمي خوند يا اگه اصلا نداشتمش شايد هيچ وقت اين حس غمگيني ِكهنه كه تو دل آدما هست تو دل من هم هست  اينجوري قشنگ نمي شد . تازه مي فهمم چرا شاعرا شاعر ميشن . حتما برا ي همين حالت ها ست كه شعر براشون بوجود مياره .   دلم مي خواد يه كاري بكنم.  نمي دونم چه كاري . گفتم دلم براي مامانم تنگ شده . آدما همش دلشون برا مامانشون تنگ ميشه  . چند روزي هست كه نديدمش . روزگار و اين چرخ گردون هنوز هيچي نشده چنان سرگرمم كرده كه يادم رفته انگار همين چند وقت پيش بود كه سرمو مينداختم  تو بغلش تا به موهام دست بكشه و لوسم كنه  .  زندگي همينه خيلي بي وفاست الان چند روزيه كه دچار تحول تازه اي شدم . يه جور شروع دوباره . بعد يه مرگ عميق كه دچارش بوديم . حالا كه اين سطراي بالارو مي خونم به خودم مي گم اينارو من نوشتم ؟ اميدوارم كه بتونم زندگيمو همانطور كه دلم مي خواد بسازم چون فهميدم كه نبايد دست رو دست گذاشت و بگم چرا اون اين كار و كرد ؟ چرا اون اين كارو  نكرد؟ اصلا چرا من انجامش ندم ؟. داشتم از چي مينوشتم ازكجا سر درآورد م. باز هم زندگي منو با خودش برد . چه ميدونم . به قول  آقا سعيد كه زندگي چيز تازه اي نداره و هميشه ما در حال تكرار همون چيزايي هستيم كه با گذشته فرقي نداشتن.  فقط شكل و حالت جديد بيان كردنشون  هست كه آدمو به قول حسين متشخص مي كنه.  متشخص ميكنه  !  چقدر اين كلمه زمخته  . اما مي فهممش . بايد به بيان خودم برسم . اينطور كه فكر مي كنم خيلي خوشحالم . فكر مي كنم بايد گوش بدم ياد بگيرم . مثلا همين كلمات يا همين قدر نوشتن كه حس خوبي ميده به آدم يا خوندن همون شعرا كه به عقل جن هم نمي رسيد مستانه بخونتشون همه بخاطر حسينه و دوستاي خوبش مي دونم كه حتي بي توجه بودنم تو جلسه اين كلمه هارو بهم داد كه بتونم بنويسم . يه چيزي بين خودمون بمونه هميشه برام  اين جوري بودن عجيب و غريب بود حالتها و رفتارا و اينكه بشينن چند ساعت درباره يه شعر حرف بزنن شعري كه ادم نمي فهمه سرش كجاست تهش كجاست اوايل خندم مي گرفت بعد كه عادتم شد مجبور بودم همرا حسين برم . خسته كننده بود  . اما حالا يه جور ديگه ست . حالا از اينكه دوستايي به اين خوبي داريم خوشحالم  . البته هنوزم نمي فهمم چي مينويسم اما ميدونم خيلي سخته هر چي كه مينويسن . البته از شعراي گلاره جون و آقاي دكتر يه چيزايي مي فهمم . ميرم  كه آماده شم برم مادرمو ببينم.  دارم اين تيكه از شعر ِ هاشمي نژاد كه حسين برام خونده رو  تكرار ميكنم و برا خودم تغيرش ميدم :

                         دلم براي  رنگ ناياب ِ چشمها ي مادرم تنگ شده  .

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از همسر خوبم که برام ویرایش کرد این متنو تشکر می کنم . (حالا یه چند تا نقطه و غلط املایی که این قد منت نداشت) .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 17:6  توسط مستانه   | 

تولدی دوباره

 

از این به بعد اگر افتاب و ماه بعدی برایم بنویسند اینجا خانه ی مجازی من است .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 0:27  توسط مستانه   |